X
تبلیغات
رایتل

























آسمون فیروزه‌ای زندگی من

خیر و صلاحم را درپرتو زرین و شکوهمند رفعت می بینم. اکنون گندمزارهای طلایی الهی رو به رویم قرار دارد و مرا به خود می خواند.

می خواهم دلمه بادمجان بپزم.

شکم بادمجان ها را از مایه گوشت پر کرده و سرشان را گذاشته می دوزم.

دخترم از راه می رسد.

بعد از مدتی صدایش می کنم:

-: مامان! بیا ببین تا یادبگیری چطور دلمه بپزی!

-: من از این کارها خوشم نمیاد.

-: پس وقتی مستقل شدی و دلت خواست دلمه بادمجان بخوری، می خوای چیکار کنی؟

-: نمی خوام.

-: اگه بچه هات خواستند؟

-: چیزی به نام مادربزرگ وجود دارد!

-:

...







پی نوشت: معلوم است چه در انتظار من است!

نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد‌ماه سال 1394ساعت | 12:50 ب.ظ توسط آفرین | نظرات (11)