آسمون فیروزه‌ای زندگی من

خیر و صلاحم را درپرتو زرین و شکوهمند رفعت می بینم. اکنون گندمزارهای طلایی الهی رو به رویم قرار دارد و مرا به خود می خواند.

-: دفترت را باز کن.

یک دفترخاطرات کوچک در می آورد و برای نوشتن آماده می شود.

-: کتاب فارسی ات را بده!

-: نیاورده ام.

-: گفته بودم بیاوری.

-: ندارم. انداختمش دور.

-: چرا؟

-: خاله ام گفت حالا که سال تحصیلی تمام شده دفترها و کتابهایت را دور بریز.

-: خودم به او کاغذ مناسبی می دهم و درس را شروع می کنم...








پی نوشت: سال تحصیلی تمام شده است اما معلم دخترک کلاس سومی توصیه کرده که نیاز به آموزش و تلاش بیشتری دارد.

نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1394ساعت | 08:31 ب.ظ توسط آفرین | نظرات (1)