X
تبلیغات
رایتل

























آسمون فیروزه‌ای زندگی من

خیر و صلاحم را درپرتو زرین و شکوهمند رفعت می بینم. اکنون گندمزارهای طلایی الهی رو به رویم قرار دارد و مرا به خود می خواند.

دیروز عصر  شنیدن خبر متاستاز سرطان دختر جاری روزمان را تیره و تار کرد.

خیلی سریع تحت عمل جراحی قرار گرفت و خدا را شکر دیشب بعد از عمل که به دیدارش رفتیم، امیدوار شدیم به لطف خدا!

.

.

.

مگر می شود یک مادر خبر متاستاز سرطانش را بشنود و احتمال قطع پا را زا زبان دکترش بشنود و  قلبش نلرزد.

مگر می شود شب تولد امام مهربانی ها، مادری روبه روی حرمش بایستد و زار بزند و شفای فرزندش را بخواهد و نه بشنود.

مگر می شود برادری  بچه های خواهرش را به مطب بیاورد و به دکتر نشان دهد که این ها بچه های مریض شمایند و دکتر سفرش را کنسل نکند.

دنیا هنوز مهربان است و در شب میلاد امام مهربانی ها مهربان تر!



پی نوشت: دیشب لابه لای همه دعاهایم به مهربان تر از مادر گفتم : وقتی خبر مرگ برادرم را شنیدم گفتم راضی ام به رضایت. این بار اما پای دو بچه ی کوچک در میان است که دومی فقط 6 ماه دارد.

لطفا لا به لای قنوت سبزتان برای شفای کامل این مادر مریض دعا کنید.


نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور‌ماه سال 1394ساعت | 10:59 ب.ظ توسط آفرین | نظرات (9)