آسمون فیروزه‌ای زندگی من

خیر و صلاحم را درپرتو زرین و شکوهمند رفعت می بینم. اکنون گندمزارهای طلایی الهی رو به رویم قرار دارد و مرا به خود می خواند.

 وقت هایی هم هست که هر چه برای شام پیشنهاد می دهی، خانواده نمی پذیرند و همسر پافشاری می کند روی کتلت سیب زمینی!

آن وقت است که آه از نهادت برمی آید و ناامیدانه

صحنه را ترک کرده و آشپزخانه را به همسر می سپاری.

طولی نمی کشد بوی کتلت سیب زمینی فضای خانه را پر می کند.

بوی کتلت که نه! بوی زندگی.

آن وقت اگر همین کتلت ها با دستان تو آماده شده و داخل ماهی تابه گذاشته می شدند، دهان کجی کرده و وا رفته و حسرت درست کردنشان را بر دلت می گذاشتند.

نمی دانی چه سری است در پس وا رفتن کتلت ها! بارها تلاش کرده و بخت خود آزموده ای. هر بار بیش از پیش دقت کرده ای اما  انگار طلسم شده ای که نتوانی!




پی نوشت: تسلیم شدم به همین راحتی! می توانید هنر نمایی همسر را در ادامه مطلب ببینید


 


نوشته شده در پنج‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1394ساعت | 09:42 ب.ظ توسط آفرین | نظرات (24)