X
تبلیغات
رایتل

























آسمون فیروزه‌ای زندگی من

خیر و صلاحم را درپرتو زرین و شکوهمند رفعت می بینم. اکنون گندمزارهای طلایی الهی رو به رویم قرار دارد و مرا به خود می خواند.

 ساعتی پیش وقتی پسرک از در داخل شد و گفت: آخرین امتحان دبیرستان را دادم؛12سال تمام!

مات ماندم. نمی دانم چرا اولین روز مدرسه رفتنش یادم آمد. شلوار و جلیقه فرم و پیراهن ارغوانی و گلی به دست! خاطراتی از این دوازده سال از پیش چشمانم گذشت.

پسرکم چه زود بزرگ شد. به چشم بر هم زدنی! 

خدا را شکر زنده بودم. 18سالگی و دیپلم گرفتنش را دیدم.

باشد که دانشگاه رفتن و شاغل شدن و ازدواج و بچه دار شدن و ... را هم به چشم ببینم.



پی نوشت: یعنی لذتی بالاتر از این هست که کلاس اولی شدن نوه ام را ببینم؟

نوشته شده در سه‌شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1395ساعت | 10:22 ق.ظ توسط آفرین | نظرات (5)