آسمون فیروزه‌ای زندگی من

خیر و صلاحم را درپرتو زرین و شکوهمند رفعت می بینم. اکنون گندمزارهای طلایی الهی رو به رویم قرار دارد و مرا به خود می خواند.

از ساعت نه و نیم که نشسته ام پای سیستم تا الان که ساعت ده و پنجاه دقیقه است، یک ساعت و بیست دقیقه می گذرد. رکورد خوبی است برای یک جا نشستن و وبلاگ خواندن...

راستش را بخواهید بوی کتلتی که در ساختمان پیچیده و مشام مرا نیز نوازش می دهد، نگاهم را به روی ساعت اتاق دخترک انداخت.

هنوز تا ظهر خیلی مانده اما بوی سرخ کردن کتلت های  ننه جیران می آید. دلتان بخواهد مطمئنم مثل همیشه سهم ما را هم بالا می فرستد. گاهی با گوجه و خیارشور و نان باگت و گاهی ساده !

کتلت از تنها غذاهاییست که ننه جیران هنوز هم از عهده ی پختنش بر می آید. ما بقی شامل پاچین و کته ماش و خوراک لوبیا و اشکنه کشک و آش دوغ و آبگوشت است. به همین سادگی پخت بقیه غذاها را به فراموشی سپرده است.عاشق فسنجان است اما نمی داند این همه سال چطور می پخته است.

آدمی است دیگر! بی شک روزی نوبت ما نیز خواهد رسید.




پی نوشت: دیرگاهی بود لذت خواندن وبلاگ دوستان را نچشیده بودم. باشد که این دل نشین را هیچ گاه به فراموشی نسپارم.

نوشته شده در شنبه 15 خرداد‌ماه سال 1395ساعت | 11:03 ق.ظ توسط آفرین | نظرات (4)