X
تبلیغات
رایتل

























آسمون فیروزه‌ای زندگی من

خیر و صلاحم را درپرتو زرین و شکوهمند رفعت می بینم. اکنون گندمزارهای طلایی الهی رو به رویم قرار دارد و مرا به خود می خواند.

پدرم کتلت خیلی دوست داشت. به خانم جانم می گفت:ستاره! برای افطار کتلت درست کن.

خانم جانم هر روز ای سی روز برای افطار کتلت درست می کرد. سحر هم آبگوشت. پدرم می گفت:آبگوشت برای سحر خوبه، قوت داره. گاه وقتا می گفت: ستاره! کتلت که درست میکنی، زحمت که می کشی، یه خرده آش ماست هم درست کن. اون وقت خانم جانم هم به من می گفت: بیا این آشو هم بزن، نبره.

گاه وقتا می گفت: خلیل! خب یه روز کوفته درست کنم؛ می گفت: نه، نه. همون کتلت خیلی خوبه.

خانم جانم هم هر روز ای سی روز کتلت درست می کرد. اون وقت سیب زمینی رو هم ورقه ورقه می کرد و رو همون اجاق دو طرفشو سرخ می کرد و کنار کتلت می ذاشت.

نزدیک افطار منم کمک می کردم. سفره رو می نداختم. خانم جانم هم سماور ذغالی رو می اورد و کره و پنیر و ماست چکیده هم می ذاشت. خانم جانم خیلی سلیقه داشت. خودش ماستو می ریخت تو کیسه و ماست چکیده درست می کرد.

اون زمان خیلی سخت بود. سماور ذغالی بیار. تو اجاق هیزم بنداز، دود نکنه، کتلت سرخ کن.

هر روز هر روز ای سی روز.

-: اگه جایی دعوت بودین، چی؟

-: کسی نبود. کی می خواست دعوت کنه مارو؟ خونه آبجیم می رفتیم. دو روز جلوتر دعوت می کرد، خونه آبجیم می رفتیم.

حیوونی خانم جانم آبگوشت رو جلوتر درست می کرد تو هرکاره برای سحر. اجاق رو هیزم می نداخت و او دیگه کوچولو کوچولو آتیش می شد . زیرش ذغال، روش هم ذغال نرمه. ذغال نرمه اسمش چی بود؟

-: خاکستر؟

-:نه نه!اسم داره ذغال نرمه.

-: نمی دونم.

-: او وقت اجاق بود دیگه. روی اجاق هم سه پایه بود. سه پایه ی آهنی. آبگوشت روی سه پایه بود. اون وقت یه پارچه کهنه رو چند لا می کرد و می نداخت روی هرکاره. از زیر می جوشید. قل   قل   قل و دیگه سرد نمی شد. چراغ که نبود سحری روشن کنی، ای آبگوشتو گرم کنی.

دیگه خیلی با سلیقه بود. ایقد باسلیقه بود، با سلیقه بوووووود. من یک ریزه به او نرفتم. نمی دونی چی بود؟

لباسو رو طناب می نداخت تو حیاط. هر لباس یه دونه گیره، نبادا بیفته رو زمین، باز ور داره تو حوض آب بکشه. هر لباس یه گیره، هر لباس یه گیره. گیره چوبیا بود. یادتونه؟

خیلی خیلی خوب بود خانم جانم. خیلی مهربووووووون! برا اولاد برسه، برا پسر جوری، من که دیگه عزیز دردانه بودم. بهترین چیزو برا من می خرید. هیچی دیگه!

ها! دوره قرآن. دوره قرآن هر روز خونه معلمم بود.اسمش بی بی آغا بود. خدا بیامرزه! همه همساده ها می رفتند اونجا.

او هم یه حیاط بزرگ داشت. ایقد درخت داشت، درخت داااشت. اگه هوا یه خرده خنک تر بود؛ زیر درختا فرش می نداخت، می شستند. اگه گرم بود، یه هال پذیرایی بزرگ داشت،می گفتند تنبی.

هال پذیرایی بزرگ رو می گفتند تنبی. چی می گفتند؟

-: تنبی.

-: می گفتند: ای فلانی خونه اش تنبی داره. یعنی اتاق هال بزرگ.

آ می شستیم قرآن می خوندیم.

بعضی می رفتند تو مسجد قرآن می خوندند. هر محل دو تا مسجد داشت. تا ۱۲ ظهر نماز‌و هم می خوندند و می آمدند. هی به خانم جانم می گفتم: خانم جان! بریم یه روز مسجد.

می گفت: پهلو بی بی آغا بده. معلم تویه.

می گفتم: خب یه روز میگه نیومدند.

می گفت: نه!

از این کوچه به اون کوچه می رفتیم و تو خونه معلمم قرآن می خوندیم.

نه پنکه ای بود مثل حالا. یه کولر بود؟ نبود که! 

آخرا خدابیامرز پدرم رفت پنکه خرید، آورد. خانم جانم ایقد خوشحال بود. رفت شوروی، از شوروی پنکه آورد. همه می گفتند خونه ستاره خانم یه چیزیه می زنه به برق؛ باد می زنه اتاقش خنک میشه.

چه آدم خونه پدری یادش نمیره. خدا بیامرزه. پدر و مادر خوبی داشتم....

                   


پی نوشت: این قیمت از داستان ننه جیران را بدون هیچ ویرایشی از صحبت های ضبط کرده اش نوشتم. اگر می پسندید تا بقیه داستان را بدون دخل و تصرف گفتار خودش بنویسم.

ادامه این قسمت را ظرف یکی دور آینده خواهم نوشت.

لطفا شما هم تجربیات شبیه به این از زندگی بزرگتر ها را بنویسید.






نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد‌ماه سال 1395ساعت | 02:14 ق.ظ توسط آفرین | نظرات (5)