امروز از صبح پرانرژی بودم.
برادرم را پسرم در خواب دیده بود.
آنقدر زیاد که هر چه قدر تعریف می کرد، تمام نمی شد.
-: مامان دایی سالم بود. به بدنش دست زدم. روح نبود. خودش بود.
پرسیدم: تو که مرده بودی! زنده شد؟
گفت: آمده ام از شماها خبر بگیرم.
گفت و گفت و گفت...
از این که خوش لباس ومرتب و شاد بوده...
برای همه مان چای و ... آورده بود...
گفته است: آمده ام کمکتان کنم...
و شیرهای آب خانه ی ما را که خراب بوده، تعمیر کرده...
و...
پی نوشت:نمی دانید چقدر شارژ شدم. خودم فقط دوبار در حد یک نگاه به خواب دیده بودمش.
به پسرم 10000 تومان مژدگانی دادم بابت این که خوابش را برایم تعریف کرد.
بلند گفت: دایی! تو را به خدا هر شب به خوابم بیا!