19 ساله که بودم، از تجربه عنفوان جوانی لذت می بردم. سبک و بی پروا! انگار روی ابرها راه می رفتم. خودم را شناخته، کودکی و نوجوانی را پشت سر گذاشته و وارد دنیای جدیدی شده بودم. تازه شاغل شده بودم. چشمم به روزهای آینده بود و دلم سرشار از حس های ناب تازگی و طراوت، نور و روشنی، امید و آرزو و ...
اکنون یک بار دیگر در آستانه یک 19 سالگی دیگر ایستاده ام.
این بار اما فرق می کند. سبکم اما نه بی پروا؛ بالعکس آرامم. قلبم سرشار است از همان تازگی، طراوت، نور، روشنی، امید، آرزو و... در کنار همه این ها قلبم دریچه ای دارد که در 19 سالگی نداشت. دریچه ای از جنس تجربه رو به دنیای واقعی قلبهای دیگران. دریچه ای برای خوب دیدن و بهتر شناختن.
در 19 سالگی فکر می کردم خودم را می شناسم. اکنون اما مطمئنم که خود را خوب می شناسم و اطرافیان را نیز بهتر از 19 سالگی ام!
داشته هایم را شناخته و بر نعمات بیکران پروردگارم سپاس گزارم.
دانسته ام کدام قلب ها از آن من است و کدام ها فقط بر زبانشانشان جاری می شود که با منند اما ناراحت نمی شوم. در عوض لبخند می زنم. بگذار دلشان خوش باشد. بگذار باور کنند که من هنوز همان آفرین ساده ام.
بی شک همه این ها ساده به دست نیامده است. روزها و شب ها پشت سر گذاشته ام. خوشی ها و ناخوشی ها دیده ام. بیماری و تندرستی تجربه کرده ام. تولد و مرگ را نه به چشم سر که با چشم دل به نظاره نشسته ام. سفر ها رفته و تجربه ها اندوخته ام.
بسیار ناپختگی ها کرده ام. شتاب ها به خرج داده ام. قضاوت های نادرست ذهنم را پرکرده اند و ... اما خود را سرزنش نمی کنم. چه چشم دل نداشتم. جوان بودم و خام. بی تجربه و کم تدبیر، نازک و شکننده، عجول و بی پروا...
اکنون اما خوش حالم که کامل ترم.
به پشت سر که می نگرم، راهی طولانی آمده ام. خوب یا بد، راست یا ناراست، درست یا نادرست قضاوتش با دیگران است و البته با پروردگارم.
خوب که می اندیشم، راستی ها بسیار بیشتر از کژی ها بوده اند و همین مرا خشنود می کند.باشد که آن که باید هم خشنود باشد.
پروردگار مهربانم را سپاس می گویم که در 18 سال گذشته همراهم بوده و تنهایم نگذاشته است.
از 18 سال پیش به این طرف علاوه بر پروردگارم یک یار زمینی هم داشته ام که تمام این روزها و لحظات را با هم گذرانده و تجربه کرده ایم. در شادی و غم. عروسی و عزا. سعادت و سختی و شد و مد و...
و امروز سالگشت آغاز این همرهی زیر یک سقف مشترک است.
پیوند پایدار!
پی نوشت: امیدوارم همسفرم نیز از این همرهی خشنود باشد.
بی شک دنیا هنوز پر است از آدم های مهربان به اندازه گیاهان روی کره زمین اما آدم های خیلی مهربان خیلی کمند شاید به اندازه گل های سرخ روی این زمین خاکی...
آخر هفته عزیز بسیار مهربانی را از دست دادیم. عزیزی که هر چند پرکشیدنش زود بود اما از رفتنش کمتر ناراحتم چه تقدیر الهی است و یقینا روحش اکنون جایگاه بهتری دارد؛ دلم برای بازماندگان می سوزد که گوهر گرانقدری را از دست داده اند.
دایی مهربان همسر همین پنج شنبه بعد از نماز صبح سکته کرده و ساعتی پس از رسیدن اورژانس و انتقال به بیمارستان دار فانی را وداع گفت.
حیف و صد حیف که چنین مهربانی از میان فامیل رخت بر بست. مهربان، مهربان، مهربان...
ساده و صمیمی، باصفا و محجوب...
سالی یک بار بیشتر به خانه اش نمی رفتیم اما آن قدر خوشحال می شد که شرمنده می شدیم و مقید بود که حتما بازدیدش را پس دهد و شادمانت کند.
هیچ گاه سخن تلخ یا نادرستی از او نشنیدم. فقط مهربانی و مهربانی و مهربانی...
مرگ زیبایی هم داشت. راحت و آسوده. نه دردی و نه تبی و نه زحمتی برای دیگری...
حیف که آدم های بسیار مهربان از میانمان می روند.
حیف که از عطر وجودشان بی بهره ایم.
حال مانده ایم و یک دنیا افسوس و تلخی نبودنش ...
.
.
.
آهای خدا حواست باشد! سایه مهربانان را از ما می گیری، زخم تیغ کاکتوس ها را به چه مرهم نهیم؟
پی نوشت: زیباست مهربانی کنیم و برای شادی روح مهربانش فاتحه ای هدیه فرستیم.
مهر مهربانان را سپاس!