سامی: « اجازه خانم! »
من: « بله! »
سامی: « یه حرفی از دیروز تو دلمون نگه داشتیم. میشه گوشتون بگیم؟ »
کنارم می آید و می گوید: « خانم! ما از وقتی پبش دبستانی بودیم، حتی از وقتی مهد کودک می رفتیم، میوه نخوردیم. یعنی دوست نداریم میوه بخوریم. حالمون بد میشه. میشه اون بازی که گفتین چشمامونو می بندین و میگین حدس بزن چه میوه ای داری می خوری رو انجام ندیم؟ میشه ما میوه نخوریم؟ »
من: « بله »
سامی:
من:
.
.
.
.
ماشین زیپ کیف امیر جدا شده. با ناراحتی می گوید: « خانم! چیکار کنم؟ »
من: « درست میشه پسرجان. »
امیر: « میشه الان درسش کنید؟ »
من: « انبر دست لازم داره و من الان ندارم. تو خونه به پدرت بگو برات درست کنند. »
.
چند دقیقه بعد
امیر با چشمانی که از نگرانی دودو می زند: « خانم! گم شد. »
همراه با بچه ها کف کلاس به دنبال یک ماشین زیپ نارنجی می گردیم. اما هر چه بیشتر جست و جو می کنیم، کمتر می یابیم.پایان عملیات جست و جو را اعلام می کنم و به امیر اطمینان می دهم که زیپ کیفش درست می شود. ماشین یدکی در بازار یافت می شود. اصلا می شود یک زیپ جدید دوخت.
اشک میهمان چشم های امیر شده است. به او قول می دهم زنگ تفریح به مادرش زنگ می زنم و موضوع را اطلاع می دهم تا او را دعوا نکنند.
به پشت میزم برمی گردم تا بقیه کارم را انجام دهم.
چند دقیقه بعد
امیر نزدیک می شود و می گوید: « خانم! نمیشه الان زنگ بزنید؟ مامانم منو می کشه! »
من:
پی نوشت: امروز وبلاگ خانم اردیبهشتی را از دست ندهید.
آخییییییییی. کوچولوهای بانمک. تو ذهنشون دنیایی دارن
حیف گاهی ما ترسهای بزرگی تو دلشون می کاریم.
سلام
امان از این بچه ها
امان از ما بزرگترها
چقدر ما مادرا بعضی وقتا بیرحمیم و خودمون خبر نداریم
متاسفانه بچه ها و دنیاشونو نمی شناسیم.
من اول به خودم میگم.
خانم معلم عزیزی هستی
لطف دارید.
چقدر متاسف شدم از حسی که این مادر به فرزندش داده.
اتفاقا خیلی خانم خوبی به نظر می رسه ولی گاهی بس که در مورد مودب بودن و تمیز نگه داشتن وسایل و... و خوب بودن و کامل بودن، تاکید می کنیم نتیجه اش همین ترسها و دل نگرانی های بزرگ میشه برای اون دلهای کوچیک
آخی طفلکیهابعدم رمزتون بازنمیکنه که آفرین جونم بعدم آهان تووب شمانمیشه نظرخصوصی گذاشت؟؟
گذاشتم براتون
طفلکی امیر!
با خودم که فکر می کنم، فکر می کنم چقدر به بچه هام امرونهی کردم و حتما چقدر اونها از ترس شماتت من نگران شده اند
کاش کمی بیشتر بچه ها رو درک می کردیم
کاش...
آخییییییییییییییییی
کاش مشکلات دنیای ما هم به اندازه ی همین مشکلات زیپ کیف این کوچولو بود.
چه دنیای قشنگی
می توه حسش شبیه زنی باشه که شی گرانبهایی رو گم کرده و نگران شماتت همسرشه!
برای اون مشکل بزرگی بود.
آخی
با دل های کوچولوی بی طاقتشون.ای جونم.
و ما که یادمون رفته روزهای کودکی خودمونو....
ای وای عزیز دلم ...
والا بقرعان اینجوری که این بنده خدا گفته منم اشکم دراومد... دلم میخواد برم دوباره براش بگردم!
راستی آفرین جان یه سوال دارم چند وقته میخوام بپرسم روم نمیشه!!!اون مقنعه ی صورتی پیدا شد؟؟
کاش میتونستم تو زندگیم این شانسو داشته باشم که معلم پسرکوچولوها باشم..
خداییش خیلی شغل خوبی دارم.
من پنج شنبه ها که دخترم رو میرسونم فاتح اونور میدون از سر کوچه شما رد می شم همش اون دور و بر نگاه می کنم ببینم می بینمتون یا نه .
خیالتون تخت! خب من پنج شنبه ها اون موقعی که شما از این جا رد می شید، خوابم.
خب چرا یه قراری نمیذاریم بریم درست و حسابی هم ببینیم؟
نظر من نیست؟
از شما نظری دریافت نکردم. متاسفم.
سلام
نظر من هم نیست
من نوشته بودم امان از این بچه ها
و الان اضافه می کنم امان از ما والدین بچه ها
شرمنده ام. اتفاقا همونی که اضافه نمودید براتون نوشته بودم.
آخی ! اخه بچه جون هیچ مامانی که نمیاد بچشو بکشه ! غصه نخور !
صدالبته! بچه می خواست حجم بزرگ ترسشو این طور بیان کنه.
بچه ها....با دلای کوچیکشون...چقد توی این دنیای ما ادم بزرگای گاهی بی منطق و مستبد تنها هستند...اخییییییییییی
سلام
چه خانم معلم مهربونی!
امسال من و پسرک در حسرت خانم معلم فهیم و باحوصله و بااخلاقیم
ممنونم از لطفتون!
یه نکته قابل ذکره! هر چند کارمو دوست دارم و سعی می کنم خوب انجامش بدم اما من اینجا هیچ وقت از قاطعیت و جدیت و گاه صدای بلند و حتی تشرهایی که لازمه و اعمال می کنم، ننوشتم. شاید اگه اوها را رو هم بنویسم اینقدر مهربون جلوه نکنم.
بنظرم معلم بودن یکی از سخت ترین کارهای دنیاست.
خدا به شما صبر و حوصله و عشق بی نهایت بدهد.
ممنونمدوست عزیز!
چطور میشه جای یک تربیت اشتباه رو پر کرد واقعا شغل شما شغل مهمیه شغلی که شاید شخصیت یک فرد رو بتونید شکل بدید و حتی اینده اش رو تغییر
یعنی من هم که به بچه ها چیزی میگم و گاهی تهدیدهای بدون عمل هم دارم انقدر از من می ترسند؟
من اصلا" دوست ندارم اینطور باشه.نگران شدم.
بعد من تاسف می خورم بر سخت گیریهایی که به بچه ها روا میداشتم.
عزیز دلم.
آفرین می شه خانم معلم پسر منم باشی؟
کنجدجون پسر شد؟
طفلکی ها
سلام
از شما دعوت میکنم لیستی از کتابهای پیشنهادی خودتان را در وبلاگ تان بگذارید و لینک آن مطلب را در وبلاگم بگذارید تا به اسم وبلاگ خودتان در وبلاگ "کتب پیشنهادی به انتخاب وبلاگ نویسها" منتشر شود
برای اطلاعات بیشتر به این وبلاگ مراجعه نمایید
با آرزوی موفقیت و سلامتی
سلام.
نازی چقده بامزه اند. فسقلی ها.
معلمی شغل شیرین وسختیه
خدا قوت خانوم معلم
ممنونم عزیزم! به خانه قلب من خوش آمدید!
بعلهههه
آفرین به این همه حوصله و مهربانی بانو آفرین
خب این وظیفه هر معلم کلاس اولیه!
آخی طفلی چقدر گناه داشته
مامانش دعواش نکرد؟
فکر نمی کنم! با مامانش صحبت کردم.
الهی بگردم! چه بانمکه این امیر!
شغل تو هم خیلی باحاله ها، سرو کله زدن با این وروجکای بامزه خودش کلی انرژیه به خدا!
و البته انرژی که ازشون میگیریم هم خیلی حال میده!