چند روز پیش پدر و پسر پارچه ای را نزد خیاط همسایه برده اند تا برای پسرم شلوار فرم مدرسه بدوزد.
خیاط که تا به حال پسرم را همراه پدرش ندیده بوده، از همسر پرسیده:« ایشان برادرتان هستند؟ »
همسر: « خیر! پسرم هستند. »
خیاط:
پسرم:
من بعد از شنیدن ماجرا:
خواستم بگویم چنین همسری بوده ام من!
خیلی باحال بود
خدا حفظشون کنه .
یعنی میگید شوهر من دندوناش همه ریخته تقصیر منه ؟ یعنی من همچون همسری هستم ؟ دلم گرفت .
من چنین چیزی گفتم؟ من شما و همسرتونو دیدم؟
هر کسی یه ژنتیکی داره. موهای من همه سفیدند ولی همسر که بزرگتر از منه موی سفید خیلی کمتری داره!
فقط مزاح بود و بس!
ماشاءالله به همسر شما که مثل بچه های مدرسه دیده میشه
می خوای خودت هم یه بار با دخترت برو خیاط، تا برای خودتم همین صحنه رو تجربه کنی
مثل برادر بزرگتر نه مثل بچه های مدرسه!
اون وقت من مثل مامان بزرگ به نظر میام!
فروشگاه اینترنتی مارال ، عرضه کننده انواع شال و کلاه و عروسک و ست آتلیه و ..... بافتنی ارزان و شیک و مدرن .
از فروشگاه اینترنتی مارال دیدن نمایید و به دوستانتان اطلاع دهید :
http://redheart.hamvar.ir
خانش خوب بوده دیگه.
ماشالااااااااا
نتیجه اش می شه این که شما خیلی خوبی و به همسر خیلی خوش می گذره که پیر نشده
نه! کلا من معتقدم که فقط همسره که می تونه با من بسازه اما خب همسر بدی هم نیستم.
منظورم خانمش بوده. غلط تایپی شد.
بله! متوجه شدم.
عزیزم ، من هم شما و همسرتون رو ندیدم . فقط از نوشته ها داریم همو می شناسیم .
منظور من هم از نوشته مزاحی بیش نبود . ولی مثل این که نتونستم با کلمات و شکلک حق مطلبو ادا کنم . اگه رنجیدید معذرت .
چرا برنجم؟ منظورم این بود که من قصد نداشتم کسی رو برنجونم.
آفرین به شما آفرین بانوی عزیزم . امیدوارم همیشه توی زندگیتون سر زندگی باشه.
ممنونم و بهترین ها رو برای شما آرزو می کنم.
خدا حفظشون کنه انشالا همیشه مثل قالی کرمان هرچه می گذره بازم جذاب و سرحال باشن. البته فکر نکنم به زوجه شون بستگی داشته باشه ها! اینجور چیزا ذاتی و ژنتیکی هست.
فرمایشتون متینه. والا پدرشون نود سال عمر کردند.
خدا همسر و پسرتون رو حفظ کنه آفرین جون
شما رو هم برای اونها و دخترتون
ممنونم و خیر و برکت و عزت و سلامتی برای شما!
به یک چالش دعوت شدید
چرا که نه! با کمال میل
آفرین به شما باریکلا به شما
سلام
از همین تریبون هم نقش آقای اردیبهشتی را در این ماجرا نفی می کنم!!!!!! 

با پسرک رفته بودیم جایی یک دختر کوچولو باهاش دوست شده بود. هر چی می خواستم با دختره گرم بگیرم محل نمی گذاشت. موقع رفتن برگشت و گفت خانم شما خاله پسرک هستید؟! گفتم نه من مامانشم! با چنان تعجبی بهم نگاه که من و بقیه حضار زدیم زیر خنده!
خواستم بگم چنین مامانی هستم من!
یه بار هم شما با همسر برو پیش خیاظ ببینیم چی میگه
چه کیفی کرده آقای همسر!
خنده از لباش محو نمی شد!