آسمون فیروزه‌ای زندگی من

خیر و صلاحم را درپرتو زرین و شکوهمند رفعت می بینم. اکنون گندمزارهای طلایی الهی رو به رویم قرار دارد و مرا به خود می خواند.

آسمون فیروزه‌ای زندگی من

خیر و صلاحم را درپرتو زرین و شکوهمند رفعت می بینم. اکنون گندمزارهای طلایی الهی رو به رویم قرار دارد و مرا به خود می خواند.

افطاری

چند سال بود که پدرم شب بیست و سه ماه مبارک، افطاری می دادند.

تابستان سه سال پیش، اولین ماه رمضانی بود که پدرم در بین ما نبودند و من خیلی دلم می خواست، افطاری هر ساله پدرم را برگزار کنم اما به علت در پیش داشتن یک مجلس بزرگ و تهیه مقدمات آن، توان برگزاری مهمانی سنگین دیگری نداشتم و از طرفی خیلی بابت ابن مسئله ناراحت بودم.

به پیشنهاد همسرم، دوستان را که روی هم بیست و پنج نفر می شدند، دعوت کردم. ( از دعوت فامیل به علت این که جلوی گله های احتمالی را بگیرم، خودداری کردم. )

برای افطار هم فقط نان و پنیر و خرما تهیه کردم و شله زردش را هم یکی از دوستانم آماده کرد.

برای شام هم چلوگوشت پختم. بعد از صرف شام و میوه هم، هم به اتفاق دوستان تا پاسی از شب احیا داشتیم و مراسم شب قدر را به جا آوردیم.این را داشته باشید تا بعد...

ده روز پس از آن در مراسم حنابندان خانم برادرم، خانم عموجانم گفتند:  ... در خواب دیده است که پدرت زنده شده اند و به ایشان گفته است: عموجان شما که مرده بودید، چطور زنده شده اید؟ و پدرت گفته اند: آفرین کاری کرده است که باعث شد من زنده بشوم.

و خانم عموجانم پرسیدند: آفرین! چه کار کرده ای؟

گفتم: هیچ! فقط همان شبی که هر ساله افطاری می دادند، افطاری دادم.

....................................................................................................................................................................

هنوز هم خیلی دلم می خواهد روش پدر را ادامه دهم اما چون خانه ام زیاد بزرگ نیست، نمی توانم میهمانی بزرگی بدهم.

دیروز اما سوپ جو پختم و به نیت شادی روح پدرم بین همسایه ها و کسبه محل تقسیم کردم.

امیدوارم ثوابش به روح ایشان برسد.


خدایا! برای شادمانی، تندرستی، توانگری و عشق پایدارم سپاس می گذارم.