آسمون فیروزه‌ای زندگی من

خیر و صلاحم را درپرتو زرین و شکوهمند رفعت می بینم. اکنون گندمزارهای طلایی الهی رو به رویم قرار دارد و مرا به خود می خواند.

آسمون فیروزه‌ای زندگی من

خیر و صلاحم را درپرتو زرین و شکوهمند رفعت می بینم. اکنون گندمزارهای طلایی الهی رو به رویم قرار دارد و مرا به خود می خواند.

صفاسیتی

جای شما سبز!
دیروز به پیشنهاد آقای همسر آش رشته پختیم. بعد بار و بندیل را سر دست گرفته و به پشت بام نزول اجلال نمودیم. البته در لذت این سفر چند ساعته بعضی از همسایگان را نیز شریک نمودیم من جمله حاج خانم و آن یکی همسایه و ...
مطمئن نیستم اما شاید برای این که به آسمان نزدیکتر بودیم، همان افطاری ساده روی پشت بام در کنار بندگان خوب خدا آن قدر خوش گذشت که مگو و مپرس!
بعد از صرف افطار همسر و پسرم به خانه بازگشتند و ما همچنان تا ساعت 12 به اتفاق میهمانان محترم و خانم همسایه ای که بعد به ما پیوست، به میهمانی روی پشت بام خود ادامه دادیم و گفتیم و خندیدیم و لذت بردیم.
دلتان بخواهد فردا هم قرار است با همان اکیپ دیشبی نزدیک افطار به حرم برویم و بعد هم ادامه صفاسیتی...






پی نوشت: فکر می کنم امشب اختتامیه افطاری های زنجیره ای فامیلی باشد. امشب افطاری دعوتیم. حدس بزنید کجا؟