آسمون فیروزه‌ای زندگی من

خیر و صلاحم را درپرتو زرین و شکوهمند رفعت می بینم. اکنون گندمزارهای طلایی الهی رو به رویم قرار دارد و مرا به خود می خواند.

آسمون فیروزه‌ای زندگی من

خیر و صلاحم را درپرتو زرین و شکوهمند رفعت می بینم. اکنون گندمزارهای طلایی الهی رو به رویم قرار دارد و مرا به خود می خواند.

یک تجربه مخوف

هیچ وقت، هیچ وقت، هیچ وقت...

.

.

.

.

.

.

.

.


ادامه مطلب ...

من تعطیلات را دوست ندارم.

همین جا اعلام می کنم از روزهای کشدار و تعطیل تابستان خسته شده ام.

اتفاقا امسال هوا خیلی خوب است...

خودم به کلاس می روم و بعد هم آن قدر بر سر دف می کوبم که گمانم تا هفت خانه آن طرفتر هم می دانند من به چه کلاسی می روم...

کتاب هم می خوانم...

میهمانی هم می دهم...

مهمانی هم می روم...

پارک و تفریحات بیرون از منزل هم به راه است...

دخترم را هم به کلاس می برم و می آورم...

کارهای خانه ام را هم که پری ها انجام نمی دهند...

با این همه دلم از این همه روزهای تعطیل سیر شده ...

مدرسه را می خواهم با همان سروصدای بچه هایش...

دلم یک کار ثابت بیرون از خانه می خواهد...

تدبیر؟

دو سه هفته ایست به ریزها رسیده ام. ضرباتی که باید سریع نواخت و البته برای رسیدن به مطلوب مورد نظر، باید زیاد تمرین کنم.

دست هایم اما یاری نمی کنند. درد می گیرند. خیلی زیاد...

.

.

.

.

.

.

آن قدر مدیر فرهنگسرایی که کلاسم در آن برگزار می شود، با تدبیر است که بدون هماهنگی با مربی، هنرجو ثبت نام کرده است.

هفته پیش که به فرهنگسرا مراجعه کردم، ابتدا به اتاق مدیریت رفتم تا وجه کلاس را بپردازم. وقتی بیرون آمدم، در کلاسم بسته بود.

همیشه سر ساعت مقرر، مربی در را باز می کرد و هنرجو را به درون می خواند. حالا اگر یکی دو دقیقه ای دیرتر در را باز می کرد، از تاخیر پیش امده عذرخواهی می کرد( خانم با ملاحظه ای است.) لذا من به خود اجازه ندادم اساعه ادب کنم و احیانا وسط کلاس در بزنم و مزاحم شوم.

آن روز یک ربعی از کلاس گذشت اما کسی بیرون نیامد. نمی دانستم کسی درون کلاس هست یا خیر! از مدیر پرسیدم که  کلاس تشکیل می شود؟

جواب داد: به گمانم مربی تان طبقه پایین باشند. چند دقیقه دیگر خواهند آمد.

آن روز در طبقه پایین آزمون داستان نویسی هم برگزار می شد و من که می دانستم مربی خودش در کلاس های داستان نویسی شرکت می کند، گمان کردم آزمون دارد و چند دقیقه ای دیگر هم منتظر ماندم اما خبری نشد.

می خواستم دوباره از مدیریت سوال کنم که ناگاه در باز شد و هنرجوی بسیار جوانی خارج شد و مربی مرا به درون خواند.

علت این که ساعت کلاس من به یک هنرجوی تازه وارد اختصاص داده شده است، را جویا شدم؟

مربی جواب داد که: از مدیریت سوال فرمایید که من در جریان نیستم.

کلاس که تمام شد، از مدیریت سوال کردم. جواب شنیدم که شرکت کننده ها زیاد هستند و در روند کلاس ها بی نظمی به وجود آمده است.

گفتم که تا حالا من دو ترم در همین ساعت آمده ام و حالا بدون هیچ اطلاعی نباید ساعت کلاس مرا به دیگری اختصاص می دادند.

مدیر گفت: حتما رسیدگی می کند و ساعت کلاس مرا تلفنی اطلاع خواهند داد.

یکی دو روز بعد مدیر زنگ زد و گفت که ساعت برگزاری کلاس شما چهارشنبه ها ساعت 19 خواهد بود. تشکر کرده و خداحافظی نمودم. غافل از آن که در یک ماه آینده، آن ساعت مقارن با لحظات نزدیک به افطار خواهد بود و طبیعتا برای من و مربی برگزاری کلاس دشوار خواهد بود.

فردای آن روز مربی زنگ زد و خبر داد که با توجه به نزدیک شدن ماه مبارک، آن ساعت زمان مناسبی برای شروع کلاس نیست و از طرفی با توجه به تعداد زیاد شرکت کننده ها، زمان دیگری برای برگزاری کلاس من در فرهنگسرا باقی نمی ماند و از من خواست در آموزشگاه دیگری که در آن تدریس می کند، ثبت نام کنم.

آن آموزشگاه کمی دورتر از فرهنگسرا و البته هزینه کلاس هایش کمی هم گرانتر است.

حالا نمی دانم روی مربی را زمین بیندازم و از حق خودم دفاع کنم و از مدیر بخواهم زمان مناسبی برای من در نظر بگیرد یا به خواهش مربی توجه کنم و حق خود را نادیده بگیرم که در این صورت، علاوه بر کمی دوری راه، باید هزینه بیشتری هم بپردازم.


این یک پست موقتی است.

تا جایی که یادم می آمد، نشانی دوستان را در لینکدانی گنجاندم. اگر نام کسی از قلم افتاده است، لطفا آدرسش را بگذارد.


پدرم

آن قدر حس خوبی دارم.

بعد از مدت ها خواب پدرم را دیدم.

نشسته بودیم و با هم آلبوم عکس را ورق می زدیم و از روزگار دور صحبت می کردیم.

از زمانی که من کودکی بیش نبودم و قبل تر و قبل تر ....

.

.

.

.

بعد هم در کنار شکوفه هایی بودیم که عطر دل انگیزشان تو را از خود بی خود می کرد. 

آن قدر شمیم خوشی داشتند که هوس کردم از آن ها بخورم و خوردم، که چه شیرین بودند.

.

.

.

بعد از مدت ها باز آرام شدم. کوله بار انرژی ام را بستم تا بار دیگر که در خواب ببینمش.

پدر! کاش زود به زود به خوابم بیایی!




پی نوشت: اصلا یادم نبود شب جمعه است. بروم برایش یاسینی بخوانم. امید که شکوفه ای شود و فضای خانه اش را معطر کند...